خوب دوستان عزیزم...بالاخره برگشتم تا شما خواهران و برادران گرامی را بیشتراز این در شک و تردید و تلاش های بی وقفه برای حدس زدن موضوع پست قبل نگذارم!
عزیزان من آرام بگیرید تا به شما بگویم که انسانی ترین کارها چیست...انقدر دامن این پیرزن لق لقو را نکشید...یک وقت می زنید آخر عمری مارا در این وبلاگستان بی آبرو می کنید ها!کمی دندان روی اون چگرها بگذارید...چشم!می گم...
شاید تعحب کنید اما از نظر من که سردو گرم چشیده ی این روزگار نامراد هم هستم....انسانی ترین کارها همان اتفاقیست که هرروزو هرساعت و هر ثانیه در کامنت دونی وبلاگهای کلهم اجمعین دنیا در حال وقوع است...تعجب کردید؟
تعجب نکنید! والا...راست می گم دیگه...غیر ازاینه؟
این انسانی نیست که یک نفر بیاد و وقت بذاره و برای تو ارزش قائل بشه و درباره ی مطلبت جملهای بنویسه...حالا می خواد مطلبت خیلی باحال وتوپ باشه یا اینکه فقط عکس یه شمع گذاشته باشی اون گوشه و چند بیت شعر نوشته باشی یا خاطرات نیمه شب گذشته با همسرت را به طور مفصل تعریف کرده باشی فرقی ندارد!بابا طرف از وقتش ،از عمرش از انرژیش مایه گذاشته آدم حسابت کرده ۴تاکلمه که اکثر مواقع هم در مدح و ستایش خاطره ی شما یا ابیات شماست نوشته با اینکه اصلانمی دونه تو کی هستی؟چندسالته؟خوشگلی یا بی ریخت ؟آدمی یا عوضی؟(البته بلانسبت همه ی شما خواننده های شریف)،خاطره ای که تعریف کردی واقعا اتفاق افتاده یا نیمه شب گذشته اصلا خاطره ای شکل نگرفته و مثلا شما دختر یا پسر ترشیده ای هستی که از عدم دستیابی به یک فروندهمسر دچار توهم عشقولانه شدی؟خیلی دوس دام بدونم که... قبول دارین؟!
آموزش نوشت:یه سری از دوستان در حین انجام عمل انسانیه خود برای پست قبل اینجانب را مورد پرسش قرار داده بودند که منظورمان از عبارت:،
وقتی ازچیزی احساس ناراحتی می کند عضو وسطیه این چنگک را که انگشت می نامند به سمت سایر انسان ها می گیرد و از این حرکت احساس رضایت و خشنودی به او دست می دهد که بازهم تاکید می کنم این وبلاگ ارزشی جای بیان کردن مفهوم این حرکت نیست!
چیست؟عزیزان واقعا نمی دانید؟خداوکیلی نمی دانید؟مرگ این پیرزن نمی دانید؟بابا دارم می گم جنس نر انسان ها مثلا وقتی تو اتوبان درحال رانندگی پشت سر جنس مونث انسان ها در لاین سوم است،وقتی هی برایش چراغ می زنند و جنس مونث هم اصولا دوزاریش نمی افتد که منظور این جنس نر چیست و خودش را ازجلوی او کنار نمی کشد ،در اینجا فرآیند خشم و عصبانیت برای موجود نر رخ داده وی همان انگشت مذکور را یا ازداخل آینه یا درحال سبقت گرفتن از مونث با افتخار به وی نشان داده و قاعدتا در اینجا احساس خشنودی به او دست می دهد...اینطور نیست نرهای عزیز؟
امروز داشتم به کارهای انسانی!فکر می کردم...خواهشا مسخره نکنید و و انگشت استهزا به رویم نشانه نگیرید که که حسابی روحیه ی حساسم را زخمی می کنید...هیچم بدنیست که آدمیزاد گاهی اوفات واقعا آدم باشه و جز چیزای بودار و غرایز و این چیزا به ۴تا چیز فلسفی و انسانی بیندیشه!لطفا فعلی که به کار بردم رو هم به تمسخر نگیرید و گرنه دیگه اساس می ریزم بهم و یه وقت دیدی همین الان از تو مانیتورت(یا ال سی دیت
)یه دست کت و کلفت اومد بیرون از گردن گرفتت و پرتت کرد از پنجره بیرون...خلاصه گفتم تا بدونید عاقبت ریشخند کردن پیرزن جماعت چیه...جونم براتون بگه امروز بعد مدتها به مدت ۵ دقیقه داشتم به کارهای انسانی که تو این دنیای یه وری وجود داره فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم یکی ازین کارها چیزی نیست جز...جز...نمی گم!البته تضمین می کنم اصلا مرض ندارم و قصد کرم ریختن هم ندارم اما ازآنجایی که شاعر فقید و فقیر ما فرموده اند که نابرده رنج قاعدتا گنج هم میسر نخواهد شد پس فی الحال مقداری رنجتان می دهم و بعد این گنج را به شما تقدیم می کنم که روی شاعر گرانقدر ،این سرمایه ی ملی را هم زمین ننداخته باشم!پس خواهشا دندان پیش شماره ی ۱ را بر ناحیه کبد(ازلغت فاسد و تحریک آمیز ج.گ.ر تحت هیچ شرایطی در این وبلاگ ارزشی استفاده نخواهد شدپس نق نزنید )فشار داده و مخ را به کار بیندازید تا بلکه بفهمید انسانی ترین کارها کدام ها هستند!در این مرحله پروژه ی رنج دهی را آغاز می کنیم تا به نتیجه برسیم...
خوب...در ابتدا لازم است ببینیم انسان اصلا چیست؟انسان جانوری است متشکل از دو عضو عمودیه تقریبا دراز که مثل ستون وی را راست نگه می دارند...دو عضو متمایل به طرفین راست و چپ هم دارد که درانتها به ۵ عضو چنگک مانند ختم می شوند و وی با آنها کارهای جالب و هیجان انگیزی هم انجام میدهد...مثلا نوع نر این جانور که مشخصات فیزیکی خاص خودش را دارد! که این وبلاگ ارزشی اصلا جای ذکر این قبیل مسائل نیست ،وقتی ازچیزی احساس ناراحتی می کند عضو وسطیه این چنگک را که انگشت می نامند به سمت سایر انسان ها می گیرد و از این حرکت احساس رضایت و خشنودی به او دست می دهد که بازهم تاکید می کنم این وبلاگ ارزشی جای بیان کردن مفهوم این حرکت نیست!چرا مدام اصرار می کنید و در مغزتان فرو نمی رود؟ها؟چرا اعصابم را خورد می کنید؟آدم نیستید مگه؟!!!!ای بابا بعد ۴ماه اومدیم باز این جوانان هموطن ما به جای متن همش حاشیه را دنبال می کنند...چرا نمی خواهید ۴تا جیز اضافه یاد بگیرید؟
پی نوشت:بعلت عدم تسلط نویسنده این وبلاگ بر اعصاب ادامه ی مطلب کارهای انسانی را در قسمت دوم خواهید خواند.پس بی صبرانه منتظر باشید برای خودتان...
۱.اگر بخوام ازعلت این غیبت ۴ ماهه بنویسم خدمتتون عارضم که این علت چندین دلیل برای خودش داشت!اول ازهمه که از چندین فحش اعم از خواهرو مادر و برادرو پدرو مادرو پدربزرگ هم بدتر بود همین وضعیت نظرهای وبلاگ بود که ۴ماه پیش این بانوی حساس را گریان و دلشکسته از وبلگستان فراری داد...دلیل دیگر هم تحصیلات آکادمیک!!این جانب بود که هیچ رقمه اجازه ی پست گذاری و نظرگذاری و وبلاگنویسی را نمی داد و یکی از سوال های بزرگ درذهن اینجانب این هست که دوستان دانشجو چطور هم به فریضه ی تحصیلات می رسند و هم رسالت وبلاگنویسی را به نحو احسن به انجام می رسونن طوریکه یک نظر دوستان در وبلاگشون بی جواب یا حداقل یک شکلک لبخند ملیح(
)با قی نمی مونه و در تک تک وبلاگهای قوم و خویش هم نظرهای تپل مپل می گذارند بدون اینکه یک آخ بگند!البته ما ازبچگی حسود بودیم وچشم نداشتیم ببینیم دیگران فرزو زبلند و ماهمیشه مثل حلزونی کتاب ها و جزوات مان راروی کولمان می کشیدیم و آخر سر شب امتحان باز هم وقت کم می آوردیم!نتیجه ی اینهمه تکاپوی آکادمیک هم این بود که بالاخره معدله را از ۱۳ترم ۱ که چیزی جز نتیجه ی یک جوزدگیه دانشجویی نبود تا حدودای ۱۶ کشوندم و دیگر نایی برایم نمانده!
۲.در باب پست قبلی هم دوستان عنایت کردن نظرای جالب و متنوعی گذاشتن که یه دنیا ممنونم و البته شرمنده که یه جو شعور به خرج ندادم برم تو وبشون یه دستت دردنکنه بگم که به افزایش معدل ما ببخشید!
و همچین همین جا از همین تریبون همچون شیری که .... نعره می زنم ایا اهالی وبلاگستان بنده دیگر نه ذهنم پیرهُ، نه قیافم پیرهُ ،نه کلا پیرمُ ونه به پیر شدن علاقه دارم....آقا جون یک کلام!ماغلط کردیم!
بنده نه افسرده ام....نه ناتوانی جنسی دارم....نه پسر گریزیه مزمن دارم....ولی همچنان به ضرس (درسته؟!)قاطع می گم من اعتقاد دارم حتی تو اینترنت، حتی تواین آزادی بیان مطلق!! هم باز باید سقفی و کفی برای هر موضوع و مقوله ای ایجاد بشه و گرنه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد...اگر برای هرچیز توی این دنیا آزادی اون هم از نوع مطلقش وضع بشه دنیا از جنگل هم مخوف تر خواهد شد!
این روزا هرطرف که سر می چرخونم ناخواسته،خداوکیلی ناخواسته است!
میبینم موضوع بحث همه ی جمع های دوستانه،همه ی برنامه های مذهبی و پزشکیه تلوزیون چه ازنوع جمهوریه اسلامی چه غیر اسلامی،ازهمه شگفت انگیزتر موضوع غالب بیشتر وبلاگهایی که این روزها بازکردم کثیفترین و حیوانی ترین تابوی تمام دوران ها ،منفورقلب انسانهای پاک اندیش و آزاده همان مبحثی که شما جوانان عزیز خواننده ی این پست هم با تمام وجود از آن بیزارید یعنی همان ســ ـ ـ ـکــ ـ ــ ـس است!
نمیدونم چرا اینجوری شده!یعنی برای همه اینجوریه یا فقط برای این پیرزن خشکیده اینجوری شده؟!...اصلا اتفاقی موضوع غالب این روزهای من این لغت شیطانی بوده یا وضعیت افتضاح جامعه،سختی ازدواج،و خز تلقی شدن مقوله ی ازدواج بین جوون ها و از اونور گرایش پیدا کردن به دوستیهای همین جوری و درنتیجه گذروندن وقت با حرف زدن درباره ی این مسایل و فقط تحریک بی هدف شدن خودشون و دوستانشون باعث همچین بساطی شده؟
جدیدا شاهد رشد قارچیه وبلاگهایی بودم که اون بالا درکمال خونسردی می نویسن میخام اینجا همه ی حرفامو بزنم حتی اگه همه مسخرم کنن....یا مثلا اینجا فضای شخصیه منه میخام توش چیزی که توشب زفــ ـ ـافـ ـم ۱۰سال پیش بهم گذشته رو بنویسم!!این درست به نظر من مثل این میمونه که بگیم این خونه ارث بابای منه میخام به جای اینکه برم از توالتش استفاده کنم وسطش اجابت مزاج کنم!!نمیدونم این مثال تا چه حددرسته اما چیزی که هست اینه که درسته وبلاگ هرکسی شخصیه و هیچکسم نمیتونه این فضای گرانقدرو ازچنگ شما دربیاره اما یه کم حیا بدنیست!یه کم حجب به هیچ جاتون برنمیخوره!
اینکه مثلا قاسم بدونه شما نصفه شب تا صبح با زوجتون چه افعال و مکالماتی دارین چه لطفی داره؟چی به تو اضافه می شه یا کم؟البته بله! هرکی منکر شخصی بودن وب شما بشه کانگورویی معلول بیش نیست....اما اگه واقعا این وبلاگها شخصیه ،این فضا شخصیه خوب می تونید صفحه ی نوت پد یا چه میدونم وردپد کامپیوتره مبارکتون رو باز کنید تا میتونید از خاطرات شب گذشته ی خودوهمسر گرامتان بدون از قلم انداختن هیچکدام از عمل ها و عکس العمل هایتان بنویسید!اتفاقا این فضا کاملا شخصیه و اصلا هم درلیست وبلاگ های بروز شده ی بلاگفا نمایش داده نمی شه!ازاین بهتر؟
نکته ی جالب دیگه ای که درباره ی این قبیل وبلاگها که ازین به بعد قارچ های سمی می نامم وجودداره اینه که نویسنده ی عمده ی این وبلاگ ها دخترها هستند! واحیرتا...واعجبا!!!بنده ی پیرزن روزی دراین وبلاگ از مردان هیز و متلک فشان این مرزوبوم مینالیدم و حالا باید چشمم به جماعت دخترانی روشن بشه که حیا رو همراه با یه دلستر خنک خورده اند و این وبلاگهای قارچی را تف کرده اندبیرون!دختر خوب که خیلی هم به دوست پسر سیگاریه جذابت علاقه مندی!دختر باشخصیت که خیلی از رفتارهای شهوانی و حیوانیه همسرت لذت میبری و استقبال میکنی به حسن و حسین و بقال محل چه مربوط آخه؟شاید این حسن خان و حسین خان مثل دوست پسر عضلانیه شمااین شانس رانداشته اند که همچین دوست دختر هاتی نصیبشون بشه که لذتهای شخصیش رو حتی در محیط مجازی هم فریاد بزنه!!گناه این بندگان خدا چیه؟تکلیفشون چیه؟
باید راه بیفتند دنبال بلقیس و مریم توخیابون یااینکه به ۴تادخترمحصل دیگه تو یه ساختمون نیمه کاره تجاوزکنند؟بابا ایهاالاناس یکی بیاد واسه من فلسفه ی وبلاگهای ازین دستو بگه که آخه چرایکی باید بیاد بگه اینجا محیط شخصیه منه بعد شخصی ترین مسایلو توش بنویسه بعد واسه دیگران حق نظر دادنم بذاره!!شاید من پیر و خرفت شدم...مغزم تو سرم گچ شده دیگه توانایی پردازش اطلاعات نداره...
داخلی ـروز
هلی خاتون داخل سلف دانشکده ی نشسته و درحال خودش فرورفته(اینکه چطور در حال خود فرو برویم حسی بسیار غریب و متافیزیک است که باید حتما درحدواندازه های هلی خاتون به آن حدازتعالی رسیده باشید تا موفق شوید.)
بگذریم!هلی خاتون همچنان دور یک میز ۴نفره که علاوه بر او ۳هم دانشکده ایه مسلح به حجاب برتر(چادر)نیز قراردارند،نشسته و مثل بچه ی آدم دارد برای خودش همشهری جوان میخواند...۳حجاب برتری روبروهم دارند باهم بحث میکنند...هلی خاتون اصلا کاری به کارآنها ندارد و مثل لاک پشتی سرش رادرلاک خودش فروبرده و اصلا هم تو فاز استراق سمعو این طور حرکات تقبیح شده در فرهنگ والای اسلامی نیست که نیست!
همچنان داخلی روز:هلی خاتون همینطور دارد مجله می خواند که بالاخره شیطان الرجیم وارد مبارزه باهلی خاتون درصحن دانشکده می شود...
ازاو انکار واز شیطان رجیم شده اصرار....بالاخره دراین مبارزه که همیشه بازنده ش ازقبل معلوم است، هلی خاتون نحیف و سالخورده ی ماکه میتوانید تصویرش را درلوگوی وبلاگ ببینید، به گوشه ی رینگ مبارزه پرتاب میشود و درحالیکه نفس نفس میزند تسلم شیطان شده و شروع میکند به گوش کردن به حرفهای ۳بانوی روبرو...چشمان کم نورش را روی نوشته های مجله زوم کرده و گوشهایش حرفهای یکی از خواهران را آنالیز میکند...
خواهرمسلح:این استاده خیلی دلش میخواد توکلاس همه بتونن آزاد حرف بزنن...دیگه اینا خیلی راحت حرف میزدن امروز....انقدر حرصم گرفته بود که نگو....کلاسو سبزاگرفته بودند دستشون...بالاخره دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم طوری جوابشونو دادم که همشون دیگه ساکت شدن،دیگه هیچکس چیزی نگفت!(هلی خاتون با خودش فکرمیکند ببین این دختر مسلح چی گفته که سبزا انقد کف کرده بودن و از شدت تعجب زبانشون بند اومده بوده !وگرنه تاجاییکه ما سبزها می دانیم فقط مواقعیکه خواهران و برادران ارزشی ازون حرفها!می زنند دیگه زبان از پاسخگوییشون قاصر میمونه وگرنه تازمانیکه حرفی درچارچوب قرن ۲۱زده بشه سبزها توانایی پاسخگویی دارند !)
ادامه ی حرفهای خواهر مسلح:اصلا کسی که بااین نظام مشکل داره نباید وارد دانشگاه بشه!
هلی خاتون بااین سن و سال و کهولت سن فکش قفل میکند...
خواهرمسلح:اصلا کسی که وارد این دانشگاه شده حتما ولایت فقیه رو قبول داشته...همه ی ما وقتی وارد این دانشکده شدیم تعهد دادیم....امضا دادیم که به حکومت و ولایت فقیه اعتقاد داریم ...
دوست مسلح خواهر مسلح:خوب هرکسی یه نظری داره....نباید اینجوری هم فکرکنی...
خ.م:خوب من نمیگم همه یه نظر داشته باشند ولی کسی هم که نظر مخالف داره نباید بیاد نظرشو همه جا بگه....اصلا درست نیست!اصلا وضعیت دینیه جوونا خراب شده!تومسابقه ی تلوزیونی از یه نوجوونه ۱۲پرسیدن ۵تن آل عبا!(درست نوشتم؟)کین؟نوجوونه نمی دونست...(آیکون هلی خاتونی که خودش هم نمیداند ۵تن آل عبا کین و احساس کمبود خاصی هم در معلوماتش نمیکند!)خواهر این را تعریف میکردو مدام آه و اوه میکرد که وضعیت معلومات دینیه نوجوونا خرابه و...
هلی خاتون دراین صحنه سر درگریبان فرومیکشد(این فعل از افعال انحصاریه نویسنده است و استفاده از آن درهروبلاگی اکیدا ممنوع است!همین که گفتم لطفا درقسمت نظرها جنجال نکنید!)،وهمچنان که سردرگریبان فروکشیده با خود فکرمیکنه اینکه نوجوانان هنوز اسم پنج تن آل عبا رو نمی دونن فضاحت بار تره یااینکه خبر ندارن یه ایرانیه سی و چندساله به این جوونی همون کرسیه استادی که چندین سال متعلق به انیشتن بوده رو دراختیار داره یاازرکورد شکنیه دختر۱۹ ساله ی پروفسور ایرانی توامریکا بی خبرن یا داستان زندگیه جذاب کوروش اصلا به گوششون نخورده اما باید تو دوران دبستان و راهنمایی به جای همچین زندگینامه هایی ،سیره زندگیه هزاران سال پیش چند تن رو یاد بگیرن...زیر نکات مهمش خط بکشن و با خرخونی فروکنن توکله وهر ترم امتحان بدن؟!!واقعا چه فایده ای داره حفظ کردن فرهنگ هزارواندی سال پیش بی هیچ کاربردی تو این عصر که پیشرفتهاش درست مثل یک معجزه می مونه؟!(آیکون هلی خاتونی که جدی شده و حرفهای گنده کنده میزنه!)
از پریشب!(هیچوقت من این ریشه ی پریشب و پری روز رو نتونستم پیدا کنم !!ولی در هرصورت از مای بست لغتها(my best loghats) هستند که روزی چند بار استفاده می کنم )
این ناحیه ی فوقانی ب ا س ن و تحتانیه قفسه ی سینه بنده،البته اگر قفسه ی سینه هلی خاتون رو ۱۸۰ درجه به چپ یا راست بپیچونیم ، به طرز غافلگیر کننده ای گرفته و هیچ راه پس و پیشی برای من نذاشته!حالا اینکه چرا عین آدم اسم این ناحیه دردمندو نگفتم همونطور که میدونید به خودم مربوطه و بس!وهرکس می تونه گمانه زنیهای خودش دراین خصوص رو مطرح کنه و دراین وبلاگ آزادی نزدیک به مطلق است و غیر از اعضای غیر اسلامی و بیشرمانه ،سایر اعضاهلی خاتون می تونن گزینه های انتخابی شما باشن وحتی خودمن هم از همون پریشب!که ناگهان راس ساعت ۱۱.۱۵ ناحیه ی فوق الذکرم گرفت گمانه زنیهای خودم رو برای پیدا کردن علت این ضایعه که من را از دراز کشیدن،نشستن درانواع وسیله ی نقلیه با تکان های تهوع آور ،کلا نشستن در هرمحل دیگر اعم از هرنوع صندلی،هرنوع سرویس بهداشتی،کلاس های دانشگاه و...محروم کرده،آغاز کردم و حالا دیگه خودتون حساب کنید که ۲روزه من به چه نحوی دارم به زندگی خودم درحالت عمودی ادامه می دم و همین الان هم که دارم انجام وظیفه میکنم و این وبلاگ رو آپ می کنم،طوری خودم رو تنظیم کردم که درد کمتری متحمل بشم اما راضی نیستم شما از فرصت بهره جستن از مطالب من محروم باشید...همونطور که می دونید انجام وظیفه درجوامع مدرن امروزی حرف اولو میزنه... منم که خراب مدرنیته این جامعه هستمو هیچ رقمه این دل لامصبم راضی نمی شه خلق خدا(استعاره از شماخوانندگان)رو لنگ درهوای مطالبم نگه دارم ...پس باآرامش لنگ هاتون(استعاره از پاهای خوش تراش شما)رو بیارید پایین و ادامه مطالب رو بخونید...البته با تمام مختصات بندی و تنظیماتی که اعمال کرده بودم نعره ی ناحیه ای که حدس زدنش رو به عهده ی شما لنگ قشنگ ها می گذارم به هوا رفته و دیگر قادر به انجام وظیفه نیستم!گور بابای مدرنیته و تعهد شغلی...درحالیگه یک لگد به کیس می زنم افتان و خیزان بلند شده و درحالت عمودی خودم قرار میگیرم....آخییییییییییش...
